تبليغاتX
اهرام

 در شهر ما یک خیابان یک طرفه   است که هروقت می خواهی از این سویش به آن

 

 سویش بروی باید حتما دو طرفت را...

 

گفتنی هایی بود برای این چند ماه "که عماد نیست..." که تا الان جرات نکرده بودم بگویم

 

 ....

یک روز توی سایت دانشگاه اهرام متولد شد

 

 اولش واقعا جدی نبودم مثل همین حالا ، حتی اسم  خودم را ننوشته بودم چون..چون...

 

نمیدانم!     شاید میترسیدم!

 

بعد کم کم جدی شد و من را با نام عماد صدایم میزدند و به قول مهدی رحیمی : آی عماد ،

 

عماد ، عماد!

 

باورم شده بود که خودم نیستم این و یکی دیگرست که خیلی ها باورش کرده اند تا یک

 

روز...

 

 

یکی از شعرهایم را با نام مسخره عماد جایی دیدم و آز آن به بعد گفتم من اگر منم پس

 

باید خودم باشم و این تنها سبب شد که قصه من قهرمانش را عوض کند.

 

عوض کردن اسم نویسنده وبلاگ انعکاس های عجیبی در بین دوستانم ایجاد

 

کرد"وبلاگیها"

 

بعضیها معلوم بود که عماد را هم به یاد نمی آورند چه برسد به علی مهدیزاده!"خوب

 

سرشان شلوغ بود ومن درک میکردم" و بعضی ها حتی هویت جددیدم را تبریک گفتند

 

بعضی ها شعرها برایشان مهم بود و بعضی ها حتی شعرها را هم...

 

نمیدانم چه بمن گذشت این چند ماه  یعنی میدانم و نمی توانم بگویم ولی تا اینجایش را

 

بشنوید که حتی حوصله نداشتم جواب کامنتهایم را هم بدهم

 

من واقعا تنها بودم ،تنهای تنهای تنها

 

راستش گاهی به این فکر میکردم که ببندم این دکان تازه ام را و برای خودم باشم اما نه

 

توانایی این کارم بود نه...

 

این حرفها را میگذارم کنار

 

این یک ماهه چند فیلم دیده ام که همه تان قبلا حتما دیده اید اما من چون سرریز شده ام

 

شوق دیدنشان را اسم میبرم

 

درخت گلابی از داریوش مهرجویی  با بازی افسانه ای گلشیفته فراهانی

 

باغهای کندلوس از ایرج کریمی

 

قرمز از کیشلوفسکی

 

تصادف که کارگردانش را نمیدانم که است با نام اصلی کرش

 

دیشب باباتو دیدم آیدا از رسول صدر آملی

 

قارچ سمی از ملاقلی پور

 

مالنا با بازی افسانه ای مونیکا بلوچی

 

بابل با بازی براد پیت

 

و ماه تلخ که این آخری را خیلی وقت پیش دیدم و هنوز سایه اش روی زندگیم است

 

فکر کنم کمی سبک شده ام لااقل حرفهایم را زدم

 

راستی این آخری یک خواهش هم دارم

 

یک فیلم را یادم می آید یک روزی شبکه چهار نشان داد که در آن یک دختر اروپایی "احتمالا نروژی" که از بچگی شیفته ژاپن بوده در جوانی به آنجا می رود و بعد از زحمتهای بسیار در آنجا کار گیر می آورد و رئیس مستقیمش را که یک پیردختر خوشگل ژاپنی ست عاشق می شود ولی پس از مدتی زیرابش توسط همین رئیس حسودش خورده می شود بعد هم او به کشورش برمیگردد و در آنجا کتابی می نویسد و کتابش جایزه "شاید نوبل!" برنده میشود و در آخر نامه ای از طرف همان پیر دختر به دستش میرسد و الخ...

 

هرکدامتان اسم این فیلم را میدانید یا احیانا آنرا دارید خبرم کنید

 

و حرف آخر این پست : استعداد آقای ریپلی را ببینید...


+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:29
توسط علی مهدیزاده موضوع: |