يا خدا
عصبي ام.
بدخواب شده ام
شب ها كه مي خوابم سه يا چهار بار با هول از خواب بيدار مي شوم و ساعت را نگاه مي كنم بدون اينكه بدانم نگران چه ام!!
اگر متهم نمي شدم به زرد نويسي؛ مي گفتم كه دوست روانشناسم چه تحليلهايي از اين بدخوابي ام ارائه داده...!
بگذريم
غزلي ست نه خيلي دور براي همه واپس زدگي هاي رواني ام...
تا ذرّه اي از تاب و تَبَت را برسانم
بايد كه به لب هام لبت را برسانم
بيمار هَميم و چقدر خوب كه يك روز
پايان تَبَم را و تَبَت را برسانم
روز از تو و لطف تو به شاعر خبري نيست
اي شعر كجايي كه شبت را برسانم...
رخصت بده اي نخل به خورشيد تن من
بگذار بتابم رُطَبَت را برسانم!
از بس كه تو پاكي دل من خواسته با شعر
تا حضرت مريم نَسَبَت را برسانم
اي عشق بدهكار تو اَم شاعريَم را
بگذار به دستت طلبت را برسانم
*همينجوري حال كردم با اين فتحه ها همين
نمي دانم اما دوست دارم اين غزل را هم كه توي دفترم تاريخ آبان 83 را خورده بگذارم :
آقاي "شين" شلخته و بي انضباط بود
معتاد شعر و منقل و چاي و نبات بود
تسبيح سَندَلوس به دست و سبيل پهن
در معني خود كلمه گنده لات بود
در مسلكش كلاس و پرستيژ، خنده دار
ديوانه وار عاشق دار و دهات بود
ــ يك وقت اشتباه نگيريش با "الف"
"شين" با حروف "لام" و "ف" بي ارتباط بود ــ
تنها كلاه بر سر " آ " مي گذاشت چون
مثل خودش شبيه جهان بي ثبات بود
آنقدر بي ثبات كه يك روز خسته شد
خود را شكست، بين تنش يك قنات بود
آبي زلال بين تنش شعله مي كشيد
آبي كه بي شك آب زلال حيات بود
آمد وضو گرفت به قرآن پناه جست
فالي كه ديد آمده " والصّافّات1" بود...
1. والصّافّات صفّا (قرآن كريم)
این جمله زیبایی که بالا خواندید را بدون شک علی مهدیزاده ای که مددکاری می خواند نفرموده است بلکه یک آدم با صفای مرحومی که اسمش علی صفایی حائری ست گوینده آن می باشد