برای میثم و زکیه
به عقل تکیه مکن عقل پای چوبینی ست
که هرچه راه بیاید عصای خوبی نیست
همیشه عاشق باش و همیشه مست بمان
نگاه عشق همان عینک سبو بینی ست
پرنده باش سفر کن سفر خود خوبی ست
فقط به باور مرداب ها جنوبی نیست
به روی قله نمان رود باش و جاری باش
به سمت صبح روان شو ببین غروبی نیست
غرور آذری سنگ پا شو مرمر نه
گدازه باش که آتشفشان رسوبی نیست
میان شاخه نگه دار سنگی از عشقت
به سینه ات بزن آنجا که دارکوبی نیست
رفیق خوب به عشقت قسم نخواهی ماند
که عشق هرچه که باشد رفیق خوبی نیست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ ساعت 15:17 توسط ع.م.روستا
|
این جمله زیبایی که بالا خواندید را بدون شک علی مهدیزاده ای که مددکاری می خواند نفرموده است بلکه یک آدم با صفای مرحومی که اسمش علی صفایی حائری ست گوینده آن می باشد