مجتبی جان سلام

شاید فرج اله را یادت نیاید

همان آدم روانشادی که عشقش بالا رفتن  بود از داربست هیئت.

همانی که لااقل من هیچ وقت جدی اش نگرفتم

همانی که بین همه بر و بچه های دیگر گروه که روزی باهم کافی کولا را یک نفس سر می کشیدید هیچ وقت رفیق شیشت نبود اما همان یک باری که به او سپردی برای تمرین خبرت کند بدون اینکه اصراری توی حرفهایت دیده باشد ساعت چهار روز شنبه تمرین عصر یکشنبه را به تو خبر داد.

شاید خنده دار باشد برایت مجتبی

اما داغ دیده ها به ترک دیوار هم گریه می کنند

فرج هم رفت

بین اینهه ادم هایی که این چند وقت از دستشان داده ام دلم برای کشتی گیر بامعرفت گروه تنگ می شود

مجتبی جان اینها را نوشتم که بگویم گریه چیز قشنگی ست

و من دیشبی برای خو دم و فرج و پدرت گریه کردم

 

در ناله کرد و باز شد از سمت روبرو

در های بغض باز شد و اشک های او

 هی چکه چکه ریخت به روی زمین و خاک

از آن گرفت تا ابد الادهذ آبرو

در ناله کرد و چاه پر از ضجه خشک شد

از اشک های مرد زمانی که شستشو دادند جسم یک تن پهلو شکسته را

آری غمی که حمله کند از چهارسو

دیگر تب مقابله را می نشاند و

در زانوان گریه سری می رود فرو

این غم هزار سال اگر هم که بگذرد

تصویر تازه ای ست که مانده ست موبه مو

" سالی نرفته است که رفته ست و رفته است

از یاد شهر قصه ی چوپان راستگو