نذر امام غریبم امام علی النقی(علیه السلام)

بارگاهت را اگر خراب کنند
تلی خاک را جابجا کرده اند
که روزی
با زلزله ای شاید
بر سرشان آوار می شود
و تو پیش تر از آن
خیلی پیش تر از آنکه ایشان
دستهایشان را برای جادویی
به دستهایشان بزنند

میگویی
خذ عدوالله
من اما میترسم از رحمتت
که سایه بانی شود
برای ایشان
کاش اینقدر مهربان نبودی
اینقدر آرام نبودی
اقیانوس من
توفانت اگر مرا هم غرقه کند
باز از اینکه ببینم
زهرخند این جادوگران را
 با لبخندی شیرین پاسخ میدهی
آسان تر است

کاش اینقدر مهربان نبودی
امام من

فراخوان نخستین کنگره خانگی

اطلاعات این کنگره را در وبلاگ مهدی زمستان " کفش دار" ببینید

پ.ن: خودم هم بعدا می آیم

مطمئن بودم

 

مجتبی جان سلام

شاید فرج اله را یادت نیاید

همان آدم روانشادی که عشقش بالا رفتن  بود از داربست هیئت.

همانی که لااقل من هیچ وقت جدی اش نگرفتم

همانی که بین همه بر و بچه های دیگر گروه که روزی باهم کافی کولا را یک نفس سر می کشیدید هیچ وقت رفیق شیشت نبود اما همان یک باری که به او سپردی برای تمرین خبرت کند بدون اینکه اصراری توی حرفهایت دیده باشد ساعت چهار روز شنبه تمرین عصر یکشنبه را به تو خبر داد.

شاید خنده دار باشد برایت مجتبی

اما داغ دیده ها به ترک دیوار هم گریه می کنند

فرج هم رفت

بین اینهه ادم هایی که این چند وقت از دستشان داده ام دلم برای کشتی گیر بامعرفت گروه تنگ می شود

مجتبی جان اینها را نوشتم که بگویم گریه چیز قشنگی ست

و من دیشبی برای خو دم و فرج و پدرت گریه کردم

 

در ناله کرد و باز شد از سمت روبرو

در های بغض باز شد و اشک های او

 هی چکه چکه ریخت به روی زمین و خاک

از آن گرفت تا ابد الادهذ آبرو

در ناله کرد و چاه پر از ضجه خشک شد

از اشک های مرد زمانی که شستشو دادند جسم یک تن پهلو شکسته را

آری غمی که حمله کند از چهارسو

دیگر تب مقابله را می نشاند و

در زانوان گریه سری می رود فرو

این غم هزار سال اگر هم که بگذرد

تصویر تازه ای ست که مانده ست موبه مو

" سالی نرفته است که رفته ست و رفته است

از یاد شهر قصه ی چوپان راستگو

 

من یک آدم حاجت گرفته می شناسم

 

به حضرت بی بی زبیده خاتون

مهتاب روشن کرده است این جاده را امشب

این جاده ی سبز به خاک افتاده را امشب

بسکه هوای این حرم خوب ست معلوم ست

گسترده پیغمبر در آن سجاده را امشب

خدایا بقیه اش چه بود؟؟؟؟

 

نگو اجازه ندارم دراين حريم بمانم

 

این پست را توی نجف بود که با موبایل نوشته بودم همانجا هم ثبت کردم که بروز شوم ولی الان دیدم ثبت موقت شده و  تازه کل اطلاعاتی که تایپ کرده بودم پاک شده پس فقط تاریخ بروز رسانی را عوض نمیکنم و عنوان را...

شاید بعدا بیایم و یک شعری هم بگذارم

پ.ن: بعضی وقتا به روز شدنم بد نیست ها
فرو رفتی تو خودت........

اینجا چه بندری ست که در امن ساحلش    صدها هزار کشتی، پهلو گرفته است


با قفل به این ضریح ناچارم کن
قلاب بینداز، گرفتارم کن

پایین همین پنجره خواهم خوابید
نوبت که به من رسید بیدارم کن...


خیلی عجیبه!

مثل خورشیدی و پنهان شده ای پشت ابر...

 

من شاکیم از اینکه هوایت نمی رسد

 

از اینکه دست بغض به پایت نمی رسد

 

از اینکه نامه ای که سپردم به دست باد

 

انگار هیچگاه برایت نمی رسد

 

تقصیر باد نیست تو از بس مسافری

 

باد صبا به گرد ردایت نمی رسد

 

بسکه مطنطنی و رها در میان باد

 

دست کسی به زلف رهایت نمی رسد

 

موسای بی خلیفه ازاین شاکیم چرا

 

نیل دو چشم من به عصایت نمی رسد

 

دنیا اگرچه پیر و زمینگیر و خسته است

 

اما بدون تو به نهایت نمی رسد

 

شهر از نفیر نعره ی اسفند پر شده

 

اردیبهشت گرم صدایت نمی رسد؟؟

 

آیا برای بخشش این نسل سوخته

 

پروانه های دست دعایت نمی رسد؟...

[مربع]

...تو می رسی بدون شک این دادخواست هم

 

حتی به پای میز شکایت نمی رسد...

 

و اما سلام

اینکه انقدر دیر آمدم نه به خاطر همه دلیل هایی که ممکن ست شما فکر کنید است  بلکه به سبب نداشتن هیچ دلیلی برای بروز کردن بود

و حال هم که مثلا دلیل دارم فقط آمدم که یکی یکی شما را از اول ملاقات کنم و بعد از اعلام خاکساری نسبت به همه تان بگویم که من علی مهدیزاده و من عماد مهدوی راد و من روستایی زاده روی هم جمع شدیم و با همدیگر تشکیل یک من شعری داده ایم که قرار ست از این به بعد تحت عنوان:

ع.م.روستا

ما را ببینید.

ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة

 

مدینه کرب و بلا کوفه یا منا باشد

 

چه فرق میکند آخر دلت کجا باشد

 

اگرچه شور غزل بیشتر در آن شعریست

 

که رد قافیه اش توی کربلا باشد

 

به هر طرف بزنی رو نبینی الا او

 

چه کعبه باشد آن سو چه سامرا باشد

 

« فاینما فتولوا فثم وجه الله»

 

اگرچه قبله سری روی نیزه ها باشد ـــ

 

ـــ که با وزیدن هر باد هی تکان بخورد

 

و گیسوانش در بادها  رها باشد ـــ

 

ـــ شبیه یک کشتی روی موج اقیانوس

 

که البته در آن  عشق ناخدا باشد

 

که دست های کسی بادبان این کشتی

 

که سرخ پرچمش از جنس بوریا باشد

 

که هرکسی که دراین کشتی ست بی تردید

 

به هر طرف بوزد جانب خدا باشد...

...

و این نشانه ی خوبی ست مطمئنا و چون

 

زیاد فرق ندارد دلت کجا باشد...

 

و این رباعی هم نذر آقا اباالفضل:

 

آبی آبی آسمان دستانت

 

                 مواج و عمیق و بی کران دستانت

 

                                  همراه فرات تا لبت بالا رفت

 

                                                   در مد نگاه کودکان... دستانت

 

دستان پیمبر خدا را دیدند

دستان مرا که برد بالا دیدند

یک وقت اگر ندیده بودند مرا

می شد بپذیرم...آه اما دیدند

 

بدجور لج مرا درآورده عشق

و حوصله ی مرا سرآورده عشق

اینطور که امشب به سر من زده است

انگار که واقعا سر آورده عشق

 

"من" با "تو" شدیم "ما" - دوتا همبازی -

هم جدی بود نقش ها هم بازی

بازی شد عشق عشق شد بازی آه

...بازی بازی با دل ما هم بازی؟!؟!

فراخوان همایش عاشورایی تبسم اشکها

 

تابنده ترین ستاره است این دختر

برهرچه که درد چاره است این دختر

از روی شواهد و قرائن پیداست

یک فاطمه دوباره است این دختر                                                                                         

 

سلام نکرده بروز میکنم که همینجوریش هم دیر شده چه برسد بخواهم یک ساعت وقتتان را بگیرم فقط

برای سلام و احولپرسی و اینجور حرفهای دم دستی مگر نه اینکه ما شاعرها فقط باید حرفهای خوب

بزنیم!

خوب زیاد حرف نزنم :

اولین همایش شعر عاشورائی تبسم اشکها(مخصوص دانشجویان دانشگاههای تهران) در سه بخش

۱- عاشورائی

**بخش ویژه حضرت رقیه(س)

۲- ولائی (ائمه علیهم السلام)

۳- آزاد

آغاز به کار کرد

دانشجویان عزیز دانشگاههای تهران«فقط» میتوانند اشعار خود را در سه بخش بالا به آدرس زیر پست

نمایند

بزرگراه خلیج فارس- عوارضی تهران ـ قم- روبروی حرم مطهر امام خمینی(ره)-

دانشگاه شاهد-ساختمان مرکزی-اداره کل امور فرهنگی-دبیرخانه اولین همایش

عاشورائی تبسم اشکها

ضمنا آثار لازم تایپ شده  باشند(اگر تایپ نمیکنید تو رو بخدا خطتان خوب باشد)

دیگر اینکه جدا جدا جدا کپی کارت دانشجوئی برای شرکت دادن فرد در داوری لازم ست فردا بمن نگوئید

نگفتم. تازه هرکسی هر سوالی داره هم میتونه ار من بپرسه

آخرین مهلت ارسال آثار ــ که از الان بگم تحت هیچ شرایطی تمدید شدنی 

نیست ــ ۲۶ بهمن ماه ۱۳۸۵

برای اینکه مطمئن بشید من دروغ نمیگم یه سری هم به وبلاگ همایش بزنید

راستی این شعری هم که زدم از خودمه

این سه تا رباعی را هم میزنم که بی شعر بروز نکرده باشم:

عشق تو سراسرست از سختی ها

خم کرده غم تو کمر تختی ها

حالا که مرام عشق بدبختی ماست

ای لعنت بر تمام خوشبختی ها...

شاعر که منم نخواست تا میلش را

پنهان کند اشکهای چون سیلش را

صد بوسه فرستاده ام از دور برات

آدم خوب ست چک کند میلش را...

بی تابی برف در نگاهت داری

یک حس شگرف در نگاهت داری

زل میزنی و سکوت تو میگوید:

یک عالمه حرف در نگاهت داری

 

زمین جای بدی ست و انکه باید بیاید همیشه دیر می کند

سلام    

یک مساله منطقی ست:(هر عماد مهدوی رادی علی مهدیزاده هم هست)

اینرا برای این گفتم که یکوقت نگویند چیزها

حالا بشنوید این غزل را که حتما تقدیم میشود به هرکسی که باید بیاید:

 

رهاست روی سرو رویتان تب آلوده

 

سیاهواره ی گیسویتان تب آلوده

 

کجای عالم اینطور می رسند به هم

 

دو رود مثل دو ابرویتان تب آلوده

 

کد ام شیر نری هست تا که خیره شود

 

به چشم سر به سر آهویتان تب آلوده

 

و در ادامه ی اینها کدام پنجره است

 

که وا شود به هیاهویتان تب آلوده

 

عجیب نیست اگر شب حسودیش بشود

 

به خال مشکی هندویتان تب آلوده

 

چقدر مستم کرده ست عطر شب بوهای لابلای شب مویتان تب آلوده

 

[مربع]

 

کدام جمعه چه روزی ست موعدروزی

 

که جاده پر شود از بویتان تب آلوده

 

که آفتاب به شوق قدومتان بدمد

 

که آسمان بدود سویتان تب آلوده

 

[مربع]

 

نشسته ای وبه من خیره ای همین اطراف

 

رهاست روی سرو رویتان تب آلوده...