دائم اگرچه سخت دچارند دیدنت را
با این وجود باز خمارند دیدنت را

این چشم‌ها مدام دچارند دیدنت را
آنی اگرچه تاب ندارند دیدنت را

سردرگم‌اند مردم مشتاق سرزمینم
از اینکه پیشکش چه بیارند دیدنت را

بالا مرو ز بام که ترسم منجّمان نیز
کشف ستاره‌ای بشمارند دیدنت را

می ترسم از نبود تو/ میدزدمت/رقیبان
باید به آرزو بسپارند دیدنت را

بهتر که می روی!! چه که این چشم‌های خسته
مثل حدیث برف و بهارند دیدنت را...

 

 و کار دیگری در این وزن

 

دردم گرفت از آن‌همه بی‌رحمی صدایت
قلبم شکست مثل بلوری به زیر پایت

امّیدوارم از من و دلتنگی‌ام نرنجی
دلتنگ هیچ چیز ندارد به جز شکایت

فهمیدن من این‌همه سخت است نازنینم؟
اینقدر مشکل است غم عاشقی برایت؟

آب خوش از گلوی من - از غم - نرفته پائین
اما تو بازگشته گمانم که اشتهایت!

اینها گلایه بود ولی بی تعارف ای گل
رنج تو را اگر بشود می کشم به جایت

عرضی نمانده، منتظر دیدن تو هستم
باقی بقایتان، گل نازم، سرم فدایت

                               

پ.ن۱: وزن از این قرار است:    مستفعلن مفاعل مستفعلن فعولن
پ.ن۲: سخت پی سابقه ای از این وزن در تاریخ ادبیاتم