مخمسی بر پایه یکی از غزلهای سعدی

 

کمرم خم شده و گشته ام از داغ تو پیر

به دلم زخم غمت مانده به پا زخم مسیر

با تو ام ای سر بر نیزه تو ای ماه منیر

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر

به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر

آیه های بدنت آنکه زهم بگسسته ست

برده قرآن سرت را سر نی پیوسته ست

وای از آن لحن که خش دارد و خشک و خسته ست

در آفاق گشوده ست ولیکن بسته ست

از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر

گریه کرد از غم تو حضرت آدم همه عمر

قلب میکوبد بر سینه ز ماتم همه عمر

شده روز و شب من مثل محرم همه عمر

من نظر باز گرفتن نتوانم همه عمر

از من ای خسرو خوبان تو نظر باز نگیر

بانی مجلس تو حضرت زهرا باشد

روضه خوان حنجره ی زینب کبری باشد

میزبان عشق میاندار مسیحا باشد

گرچه در خیل تو بسیار به از ما باشد

ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر

وقتی از پیکر صد چاک سخن میگویم

یا که از مردی طفلان حسن میگویم

وز غزلخوانی هفتاد و تن می گویم

این حدیث از سر دردی ست که من میگویم

تا بر آتش ننهی دود نیاید ز عبیر

گرچه این مرثیه ها در خور مهمانی نیست

بهتر از سفره ی تو در دو جهان خوانی نیست

سخت شرمنده ام از دیده که بارانی نیست

گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست

رنگ رخسار خبر میدهد از سر ضمیر

به اشارت فقط ارباب ببندند چو چشم

بنده جان میدهد و میگذرد از سر و چشم

مثل اصغر که چنین گفت به بابش زدو چشم

من از آن هر دو کمانخانه ی ابروی تو چشم

برنگیرم وگرم چشم بدوزند به تیر

تشنه ام تشنگی ام را بنشانم روزی

به لب علقمه خود را بکشانم روزی

کربلا را بدهی کاش نشانم روزی

در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی

باز در خاطرم آمد که متاعی ست حقیر