ما دانیم قدر ما ............"منصور حلاج"
1.
تولد بلاگم توی خرداد بود. یک وبلاگ چهارساله که کودک ست. اما کاش مجالی باشد تا کودکانگی کند...
2.
تولد خودم همین دو سه روز پیش بود. حالا یک "خود" بیست و چند ساله ام باکودکانگیهای نکرده...
3.
از اینکه جواب تلفنم را ندهند خیلی ناراحت می شوم. گفتم که بدانی!
4.
محمد زارعی را دوست دارم اما می خواهم سید محمد حسن مرتضی اصغر را به شما معرفی کنم چون این آدم خوب شعر می گوید.
5.
خوشحالم
6. و شعر
مردن به پای مثل شمایی طبیعی است
این قیمت شگفت بهایی طبیعی است
آری، برای من که به یک خنده دلخوشم
دل باختن به موی حنایی طبیعی است
لرزیدن و گداختن و زیر و رو شدن
هربار دیدن تو بلایی طبیعی است
خورشیدکم به عادت من اعتنا نکن
از هر طرف به صحنه بیایی طبیعی است
وقتی که دست من قفس دستهای توست
این شوق تو برای رهایی طبیعی است
با این سپاه خسرو که دیوانه تو اند
فرهاد را ز سر بگشایی طبیعی است
تو می توانی آه که کافر کنی مرا
از چون تو ادعای خدایی طبیعی است
7.
همین روزها سفری را راهی ام که نیازمند حلالیت هستم. مولا می گوید: ببخشید که بخشیده شوید
پ.ن: این وبلاگی که بهتان معرفی کردم را یک نفر می گرداند ها!
این جمله زیبایی که بالا خواندید را بدون شک علی مهدیزاده ای که مددکاری می خواند نفرموده است بلکه یک آدم با صفای مرحومی که اسمش علی صفایی حائری ست گوینده آن می باشد