پستی برای مهدی پرویز عزیز و البته خودم...
غم آفریده شد اصلا که هی تو غم بخوری
زمانه خواست که همراه غم رقم بخوری
عزای مرگ پدر یا پسر تفاوت چیست؟
«مهم غم ست که باید ـ زیاد و کم ـ بخوری»
همین همیشگی گریه ات سبب شده است
که از سیاهه ی «معقول ها» قلم بخوری...
شب خوشی ست شبی خوش که جاده ام بشوی
که هی قدم بزنم من که هی قدم بخوری!
چقدر خواب در این گیر و دار می چسبد
خصوصا اینکه سه تا بسته قرص هم بخوری
خصوصا اینکه کسی غیر من نداند که
خیال داشته ای جای قرص سم بخوری
[مربع]
بمیر گرچه کسی باورش نخواهد شد
که مرده ای تو حتی اگر قسم بخوری...
امروز که دارم این سطر را مینویسم ۲۰/۶/۱۳۹۰ است و مهدی پرویز یکی دوماهی ست از پیش ما رفته است.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۸۵ ساعت 10:43 توسط ع.م.روستا
|
این جمله زیبایی که بالا خواندید را بدون شک علی مهدیزاده ای که مددکاری می خواند نفرموده است بلکه یک آدم با صفای مرحومی که اسمش علی صفایی حائری ست گوینده آن می باشد