تا لحظه مرگ هم رهایش نکنم دستان تو را اگر بگیرم یک روز..
بی مقدمه می آییم
بی مقدمه می رویم
مثل شعر
مثل عشق
و مثل زندگی
حتما خیلی ها فکر می کنند می خواهم سپید بنویسم اما نه! مرا با سفیدگویی کاری نیست فعلا البته
نه اینکه بدم بیاید یا کوچکش بدانم نه نقل این حرف ها نیست فقط سپید دنیای مرا پر نمی کند هوای
زندگی من آنقدر سنگین هست که مجالی برای پرواز در بی وزنی ها را به من ندهد
چند وقتی ست که تک بیت هایی را در گوشی ام ذخیره کرده ام مثل این:
هرقدر اهل مصلحت خاکستری هستند
منصور ها از رنگ بازی ها بری هستند...
یا حتی چندتا رباعی هم داردم این روزها که شاید قوی نباشد اما بهتر از بی کاری بوده برایم:
تنهایی را با تو فقط پایانی ست
چون جمع من و کسی به جز تو ما نیست
همراه عزیز اول و آخر من
با داشتن تو هیچ کس تنها نیست
یا
ماهی تو ستاره ها گل شب بویند
شب ها همه طره ای از آن گیسویند
با یاد تو می ایستم اینجا به نماز
هروقت که عاشقان اذان می گویند
یا
یک روز طلوع میکند خورشیدش
می آید اگرچه من نخواهم دیدش
آن روز قبولی چه آدم هایی
رد می شود از مقابل تاییدش...
و باز هم بودند اما مجال زیاده گویی نمی بینم
این جمله زیبایی که بالا خواندید را بدون شک علی مهدیزاده ای که مددکاری می خواند نفرموده است بلکه یک آدم با صفای مرحومی که اسمش علی صفایی حائری ست گوینده آن می باشد