نه اینکه دل زده باشم از عشق و آدمها
نه اینکه فکر کنم بیشتر شده غم ها
ولی به رابطه هایم عجیب مشکوکم...

می خواستم این پست را به  میم. ز هدیه کنم

شعری هم بود:

هرقدر دل داده آن اندازه مشکل داده است

آنکه مشکل داده ست حتما قدر آن دل داده است

...

خب! نشد دیگر...

اما بعد از آن عاشقانه ای که قبل ترش گفته بودم را دست مایه پست جدیدم دانستم:

وقتی که نیستی گلم افسرده می شوم

قلبم نمی زند جسدی مرده میشوم
....

اما این نیز " پست " نبود دیگر

و حالا فکر میکنم بایست چند تا حرف نامربوط بزنم و خستگی پنج سال وبلاگ داری را بتکانم
توی بی ربطی این حرف ها

۱.خدایت بیامرزد فرج
حتی همین دو شب پیش هم که با علی توی آن اتاقک گرم و بدنور نگهبانی حرف میزدیم نزدیک بود بغض کنم و...

۲.شک ندارم اشکم در مشکم ست " یا لااقل بوده " اما نمی دانم چرا این روزها راحت گریه نمی کنم
" یکی اش همین مورد فوت مهدی پرویز..."

۳.به سلامتی همه تان کلینیکی راه انداخته ایم برای مددکاری و راستش خودمان هم نمی دانیم این کار ارزش ریسکش را دارد یا نه اما توکلمان به خداست..." ما یعنی من و مینا"

۴.باز هم به سلامتی همه تان از شر دو تا هیولا " نه از نوع افلاطونی اش" راحت شدم
" دانشگاه و سربازی/ یکی بعد دیگری"

۵.طولانی شد. ببخشید. بعدا شعری می شوم...

۶.به عادت معهود پرحرفی/بعد از نوشته ام: کتاب زمانی که یک اثر هنری بودم از اریک امانوئل اشمیت را بخوانید شک ندارم همه تان یاد مرشد و مارگاریتا خواهید افتاد "یا افتاده اید"